مصلوب ِ بی صلیب

مصلوب ِ بی صلیب

و این‌گونه بی صلیب مصلوب می‌شوم.
با میخ‌هایی که در سینه‌ام نشست تا بر دستانم...

فکر می‌کردم پست قبلیم آخرین نوشته‌ی این وبلاگ باشه ولی خب دیدم با تموم کردن سریال Friends ، نوشتن از این مجموعه‌ی بی نظیر بهترین حسن ختام می‌تونه باشه برای اینجا.

دوستان! سریالی بود که تمام بینندگانش کلی خاطره‌ی خوش دارند باهاش و حسابی خندیدند به همراهش و بماند که یه عده مثل من هم حتما بودند که گاه گاهی همراه باهاش اشک ریختند و احساساتی شدند.


نمی‌دونم چی بگم جز اینکه واقعا تجربه‌ی شیرینی بود دیدن این سریال و متشکرم از دوست وبلاگیم یعنی یاسمن که من رو ترغیب کرد به دنبال کردنش. چون واقعا اصلا علاقه‌ای به دیدن سریال‌های طنز خارجی نداشتم که دلیلشم برمی‌گرده به تماشای چند سریال کمدی و معروف دیگه که چنگی به دلم نزدند. اما فرندز یه چیز دیگه بود، واقعا یه چیز دیگه بود...

منم شما رو مجبور می‌کنم که حتما بشینید و ببینید این سریال رو! واقعا امتحان کنید و بعد می‌بینید که عاشقش شدید! از من که بالاتر نیستید. سال‌ها مقاومت کردم و با اینکه کلی از دوستام ازش تمجید و تعریف می‌کردند گارد داشتم نسبت بهش تا اینکه یاسمن با اون تحکم همراه با ظرافت خودش من رو متقاعد کرد که بشینم پای دیدنش. و اون وقت شدم یه معتاد و هوادارش به معنای واقعی...

می‌گن که اکثر بیننده‌های فرندز بعد چند وقت، دوباره شروع کردند به از نو دیدن این سریال! که مثال عینیش دوستان خودم هستند. اما خب من نمی‌دونم کی موقعش برای من می‌رسه، هرچند الان یه حس افسردگی خاصی از تموم شدنش دارم که می‌خوام این احساسه بره و اوضاع عادی بشه تا بعد!

در هر حال همه چی یه روز تموم می‌شه. مثل سریال فرندز. مثل این وبلاگ...



  • Jesus
رئیسم یه کار غیرممکن رو تا اول مهر ازم خواسته بود و با اینکه گفتم رسیدگی به این پرونده‌های عقب افتاده توی این مدت کم شدنی نیست ولی خب چون رئیسه، با تحکم گفت برو انجامش بده! با خودم گفتم تا هرجائیش رو بتونم انجام می‌دم و خب احتمالا خودش می‌دونه که چه کار سختیه و فقط خواسته یه چیزی بگه. اما این مدت هروقت من رو می‌دید اولتیماتوم می‌داد و فهمیدم اصلا درکی از چگونگی انجامشون نداره و این طوری فقط باعث شد من هی عصبی‌تر بشم! جدای کلی اتفاق پیش بینی نشده که باعث شد فرصت کافی نداشته باشم برای رسیدگی بهشون، این مدل برخوردش هم یه عالمه دلسردم کرد و حتی از اون چیزی که در بدبینانه‌ترین حالت ممکن تصورش رو می‌کردم کارها عقب‌تره! و اینکه می‌بینم به یک نتیجه‌ی درست حسابی نمی‌رسه زحمت‌هام و فردا باید کلی چرندیات و جفنگیات رئیسه رو بشنوم بدجور داره اذیتم می‌کنه...
هرچند این فقط یک مورد کوچیک از ناملایمات این شغل جدیدمه و باید بگم واقعا از کارم راضی نیستم و بدتر از اون، اینکه محکوم‌ام به تحمل این فضا به خاطر جبر جغرافیایی، شرایط حاکم بر جامعه از نظر شغلی و از اون مهم‌تر تمام اشتباهاتم توی گذشته؛ داره بدجور آزارم می‌ده.
روزایی که این کار رو شروع کردم فکر می‌کردم یه صفحه‌ی خوب توی زندگیم باز شده ولی الان می‌بینم که حتی زندگی بیرون از اداره و کارم هم افتضاح شده. و اوضاع طوری داره پیش می‌ره که هر روز بدتر از دیروز می‌شم. بماند که همین کار هم هیچ امنیت شغلی به همراهش نداره و نه به آدم دلخوشی می‌ده و نه آینده‌ای رو می‌شه براش متصور بود. اما خب با اینکه گشتم کار دیگه‌ای گیر نیاوردم تا ازش بزنم بیرون...
این روزها واقعا احساس می‌کنم شبیه زامبی‌ای شدم که توی یک بن‌بست گیر افتاده و هی خودش رو می‌کوبونه به دیوار. و بدون هیچ مقصد و مقصود خاصی با هر باری که می‌ره توی دل دیوار یه تیکه از بدنش هم می‌ریزه اما دست بردار نیست...
واقعا امیدوارم یه معجزه بشه و راه خودم رو پیدا کنم. وگرنه یا زیر این فشارها از بین می‌رم و یا کم‌کم تبدیل به یک موجود مسخ شده می‌شم که نمی‌دونه داره چی کار می‌کنه با زندگیش و فقط اسیر روزمرگی‌های مسخره‌ش شده...

پ.ن۱ : این مدت تنها فعالیت وبلاگیم شرکت و همین‌طور رای دادن توی مسابقه‌ی پست‌های صوتی وبلاگ آنه‌شرلی بود. هرچند بعد دیدن یک کامنت زیر یکی از پست ها و فایلای صوتیم که نبود و انگار صاحب وبلاگ بعدها تاییدش کرده با خودم می‌گم کاش شرکت نمی‌کردم. بعضیا چطور می‌تونند اینقدر نفرت پراکن باشن. واقعا حس یاس بدی دارم نسبت به خودم و روابط اجتماعیم...
پ.ن٢ : خسته‌م. خیلی خسته...


بعدا نوشت : قصد دارم این وبلاگ رو ترک کنم. اما خب حذفش نمی‌کنم و می‌گذارم به همین حالت بمونه. چون می‌خوام توی یک فضای جمع و جورتر و صمیمانه‌تر باشم تا از روی رودربایستی کسی نخونه من رو. و خب منم راحت‌تر دنبال کنم دوستانم رو. هرکی اونقدر دوسته باهام که راحته براش ازم آدرس جدید رو بخواد بگه و من می‌دم بهش. که غربال خوبیه برای سوا کردن اونایی که واقعا هنوزم باهام خوبن. حتی اگه فقط یک نفر باشه...
  • Jesus

یه پست نوشتم که پیش نویس شد و از نظر کیفیت و کمیت به اندازه ی کل نوشته های سال 96 ام می شد...

از 24 شهریور گفتم و تبریک تولدی که صبح به اون سر دنیا فرستاده شد و تبریک عقدکنونی که عصر به اون ور ایران...

اونم به دو دختری که توی گذشته و زندگی عاطفیت نقش پررنگی داشتن. یکی آس ترین دختری بود که باهاش رفاقت داشتی. دختری که یه دنیا دنبالش بودن و هستن ولی هیچ وقت دوست پسری نداشت و نداره. اما همین دختر یه زمانی به شدت مورد علاقه ت بود و اونم به تو وابستگی عاطفی کوچیکی پیدا کرده بود. مسئله ای که با فهمیدنش همون زمان یه عده شاخ درآورده بودن. که من و اون حکایتمون حکایت شاهزاده بود و...

دومی هم که عاشق ترین دختری بود که نسبت بهت عشق می ورزید. علاقه ای که تا همین چند وقت پیش نه مثل اولش اما هنوز هم حرارتش خاموش نشده بود. هرچند منِ عاقلت خراب کرد همه چی رو. تا وقتی دیشب عکساش رو توی لباس عقد دیدی و کلی حسرت خوردی و اصلا باورت نشه این عروس خانوم خوشگل یه روز علاقه مند به آدمی مثل تو بوده ...

  • Jesus

ممنون بابت هم دلی ها. هرچند یکی دو تا از کامنت خصوصی ها که قضاوت کردند من رو اذیتم کرد. بماند اونا هم قصد کمک داشتن وگرنه خب اصلا حرفی نمی زدند و می گذشتند از حرفام...

اما می دونید بزرگترین کمک رو دوستی کرد که توی تلگرام برام یک کلیپ فرستاد. توی اون ویدئو می گفت که آنجلینا جولی با وجود ثروت, شهرت و کسب افتخاراتی مثل جایزه ی اسکار از زندگیش راضی نبوده و احساس شادی نداشته. تا اینکه با خوندن یک کتاب یا نمایشنامه (دقیقا یادم نیست!) می فهمه کمک به بچه های نیازمند توی دنیا اون چیزی بوده که می خواسته و به زندگیش هدف, معنا و حس رضایت رو می بخشه.

پس من یا هر کس دیگه با هر موقعیت و شرایطی اگه حس رضایت نداره از زندگیش معلومه که توی مسیر صحیح قرار نگرفته. وگرنه بزرگترین مشکلات هم قابل حل هستند و در غیر این صورت کوچکترین هاشون هم آزاردهنده.

پس برام دعا کنید, منم سعی و تلاش بیشتری می کنم تا پیدا کنم هدف و مسیر زندگیم رو. هرچند دیر شده باشه, ولی خب ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست...

وگرنه نمی دونم تا کی دووم می آرم زیر بار مشکلاتی مثل این حس پوچی, درک نکردن دیگران و بالعکس, مشقات کارم, حقوق ندادن و بالطبع بی پولی و درمونده شدن از فراهم کردن حتی مایحتاج روزانه م, غربت و تنهایی ظاهری, نداشتن هم دل و تنهایی واقعی و از همه مهم تر این بای پولار و رفتارای غیرقابل کنترل و آزاردهنده ای که در قبال دیگران باعث می شه و کاملا ناخواسته ست اما باعث دور شدن و تنفر خیلی از آدما از من شده. مسئله ای که واقعا اذیتم می کنه خصوصا توی فضای مجازی که مصادیقش خیلی خیلی بیشتر از دنیای حقیقیه..

  • Jesus

امروز با یه جمعی رفتم بیرون, پارک و رستوران و موزه و... سه تاشون رو می شناختم که یکیشون نزدیک ترین دوستم بود و بقیه شون رو برا اولین بار می دیدم. خب مثل اکثر مواقع توی این جمع ها کلی شیرین زبونی و مسخره بازی هم در آوردم! اما خب...

الان دپرس تر از دیروز هستم و وقتی حالم از درون خوب نباشه لذت درست و حسابی نمی برم از این شلوغی ها! هرچند ظاهرم کاملا چیز دیگه ای رو نشون بده. که اصلا اگه حالم خوب باشه نمی رم سمت خوشمزه بازی! عین یک آدم نرمال می رم مخ یکی از دخترای جمع رو می زنم!!! مثل چندین سال قبل توی زندگیم! 

دیگه واقعا نمی کشم. اسمش رو چس ناله می گذارید یا هر چی. اینا رو اینجا می نویسم چون هیچ جا و هیچ کسی رو ندارم تا نقابم رو از صورتم بردارم و بگم اینه حال واقعیم.

از خودم, کارم, زندگیم, گذشته و حال و آینده م بدم می آد و متنفرم. و چقدر مزخرف و حال به هم زن شدم بعد این سی سالگی کوفتی. لعنت بهش...

  • Jesus

کنار یک رفیقی که خبر داشتم حالش بده و یه ماهی بود ندیده بودمش نشسته م. خیلی عوض شده بود و دمغ بود. اما خب فقط کنار هم نشستیم و چهارتا حرف بی ربط زدیم و اکثر وقتمون به سکوت گذشت.

تهش بلند شد از کنارم و با یک نگاه گذرا گفت: حال تو خیلی بدتر از منه...

  • Jesus

یک چالش وبلاگی جدید توی وبلاگ آنه شرلی راه افتاده که در واقع یک مسابقه‌ی صوتیه! یعنی ایشون یک متن از وبلاگ حریر رو برای هر مرحله انتخاب می‌کنه و شرکت کننده‌ها از روش می‌خونند و به صورت تک حذفی دو به دو با هم رقابت می‌کنند تا فینال!

جدا از جذابیت‌هاش و اینکه شنیدن صدا و پست صوتی همیشه برام جالب‌انگیز بوده اون چیزی که بیشتر من رو بهش علاقه‌مند کرده نگاه و برداشت مختلف افراد از نوشته‌های یک بلاگره. مثلا یکی شاد و فان خونده متن رو، یکی غمگین و احساسی، یک سریا هم انگار دارن اخبار گزارش می‌کنند و یک عده هم قشنگ ریدن به متن طرف!!! و مقایسه‌ی همه‌ی این‌ها در کنار هم واقعا جالبه!

شما ببینید توی این روزایی که حرفی نیست برای نوشتن. و حتی کامنت گذاشتن براتون در عین اینکه همه‌تون رو می‌خونم سخت شده واسه‌م. ولی چقدر جالبه این مسابقه برام، که تنها چیزی که من رو وادار می‌کنه به تایپ کردن توی فضای بلاگستان، رای و نظر دادن راجع به این خوانش‌هاست و خب بالطبع حتی نوشتن این پست!


  • Jesus

و دیگر آبستن هیچ شعری نمی شوم. از آن وقت که نگاهم, نگاهت را در آغوش نگرفت...

  • Jesus

حرفی ندارم بزنم، دل و دماغ وبلاگ گردی رو هم ندارم و میون این همه ستاره‌های زرد دارم غرق می‌شم. که یهو میون فایل‌های لپ‌تاپ چشمم می‌خوره به یک ویدئو. چقدر دوستش دارم و دیدنش من رو می‌بره به چندین سال قبل...

پ.ن : یادمه وبلاگ قبلیم که گذاشته بودمش رفقا دوستش داشتن پس دوباره اینجا هم آپ می‌کنمش.



  • Jesus

...


بعدا نوشت : به دلایلی این پست پاک شد. که یکیش یه سوء تفاهم بود که به وجود اومد و یکیش اینکه... بی خیالش!

فقط چون دوست ندارم کامنتا همراه با پست حذف بشه و بی جواب بمونه خواستم این مطلب به این صورت باقی بمونه.


  • Jesus